#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_229

باز از یادآوری آن حادثه خطرناک ام شیرین، تپش قلبم بالا رفت و جریان خون داغی را در رگهایم احساس کردم.

دستم را روی گونه های ملتهبم گذاشتم و با کشیدن نفسی عمیق، وارد حیاط شدم و شایان را دیدم که روی تاب نشسته و غرق در فکر است . به آرامی به سمتش رفتم و برگ تازه روییده شده ای را از درخت کندم.

- سلام شایان جان، چرا اینجا نشستی؟!

- سلام ، خسته نباشی همینطوریی، فکر میکردم.......دستت چطوره؟

- عالی! از این بهتر نمی شه .فکر می کنم دیگه باید پانسمانش رو باز کنم

تا آمدم بپرسم که به چه موضوعی می اندیشد، پدر و مادر هم به حیاط آمدند .سلام کردم و با تعجب پرسیدم:

- لیلی و مجنون کجا تشریف می برند؟!


romangram.com | @romangram_com