#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_228

به آرامی نگاهی به سویم انداخت و ادامه داد:

- خواهش می کنم مراقب خودت باش! می ترسم تو با این سر به هوایی ات بلایی سرخودت بیاری! به من قول می دی از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی؟

لبخندی به رویش زدم .

- باشه چشم! خواهش می کنم اگر قابل می دونید تشریف بیارید داخل منزل.خانواده ام از دیدنتون خوشحال می شن.

با قدر شناسی سرش را تکان داد.

- واقعا متشکرم .باشه واسه یه فرصت مناسبتر !

خداحافظی کردم و پیاده شدم و آنقدر ایستادم تا اتومبیلش در خم کوچه ناپدید شد .با خودم گفتم:« این بازیهای روزگاره که دائما ما رو سر راه هم قرار می ده و مجبورمون می کنه بهم فکر کنیم!»


romangram.com | @romangram_com