#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_208

- بله البته ، همین الان می آرم خدمتتون

با خودم فکر کردم:« چرا هیچکس به من نگفت که اون کی می آد در صورتی که برام خیلی مهم بود؟!»

گزارشات را داخل پوشه ای قرار دادم به دفترش بردم .در کت و شلوار شکلاتی رنگش مثل همیشه جذاب و آراسته می نمود .لبخندی زدم و پوشه را روی میز قرار دادم .با دستهای گره شده بر روی سینه خیره نگاهم میکرد، از تراوش حس شناور در نگاهش، موجی از حرارت به صورتم هجوم آورد و شرمیگنانه سر به زیر انداختم .پس از چند لحظه طولانی ، با صدایی مملو از مهربانی و صمیمیت پرسید:

- خدای من! تو چه بلایی سر خودت آوردی؟!

در حالیکه شیطنتم حسابی گل کرده بود پرسیدم:

- سفر خوش گذشت آقای متین؟!راستی نتیجه قرار دادها رضایت بخش بود؟!

لبخندی زد و با همان ژست قبلی، به سمتم آمد و روبرویم ایستاد:


romangram.com | @romangram_com