#چشمانت_آرزوست_پارت_191
یه گارسونو صدا کرد سریه میز نشستم نیم ساعتی منتظر بودم که سامیار نیومد تصمیم گرفتم حداقل غذا سفارش بدم غذامم تموم کردم اما سامیار نیومد وقتی حساب کردم رفتم دستشویی اگه شارژگوشیم تموم شه نمیتونم برم یه روز دیگه میام سراغ سامیار
از دستشویی اومدم بیرون میخواستم گوشیمو بزارم تو کیفم که یکی هینهو....کوبید بهم گوشیم افتاد زمین دلو رودش پخش شد
این مدت انقدر گوشی گرفتم بابام میخواد خفم کنه خم شدم گوشیمو جمع کنم که یکی شروع کرد به حرف زدن من که نمیفهمم چی میگه بزار گوشیمو جمع کنم نگاش میکنم گوشیمو که جمع کردم بلندشدمو همزمان سرمم بلند کردم روح از تنم جدا شد سامیار بود وای حالا چجوری بهش بگم،چقدرم دلم براش تنگ شده بود،یه ابروشو انداخت بالا
_تواینجاچیکار میکنی همراه شو..هرت اومدی
ایوول خبر نداشت بهش نرسیده بودایول
_مگه نمیشنوی اونی که عشقتو نسبت بهش تو بوق و کرنا کرده بودی کجاست میخوام بهش تبریک بگم
گوشیم روشن نمیشد حالا
بهش نگاه کردم+تنهایی اومدم اینجا
_اا نه بابا بزرگ شدی،یه زمانی....،دیگه مهم نیست من دارم میرم
پشتشو بهم کرد لعنتی من بخاطرتو تااینجا اومدم
+حداقل برام تاکسی بگیر گوشیم روشن نمیشه زبان اینجارم بلدنیستم
_خوشم باشه غیرت شوهرتو،خودت به امید چندتا برنامه مسخره تو گوشیت همینجوری برا خودت میگردی
+خب....
romangram.com | @romangram_com