#چشمانت_آرزوست_پارت_168
_خوشحال میشی بیامو با چشمات پر پرزدنمو ببینی
لعنتی اینجوری بازیم نده
چیزی نگفتمو ساکت زل زدم بهش توقع داشت چی بگم بهش توقع داشت تأیید کنم
وقتی دید ساکتم انگاری از کوره دررفت
_لعنتی نمیفهمی،آخه لامصب نمیفهمی سه ساله عاشقتم به هر دری زدم برات،قلب من همینجوریشم یکی درمیون میزنه نکن التماست میکنم این کاروباهام نکن ازدواج نکن
+سامیار تموم شد فقط خواستم خودم بهت خبر بدم
از کی انقدر بی احساس شده بودم
_اینجوریه منم نمیزارن از اینجا بری بیرون
با چشمای گرد نگاش کردم که سریع رفت درو قفل کرد کلیدشم گرفت
_انقدر اینجا نگهت میدارم تا بابات مجبور شه تورو عقدم کنه میفهمی حتی شده اون برگه صیغرم بهش نشون میدم سه سال به نظر پدرت احترام گذاشتم،اما الان وقتی بفهمه دخترش یه هفته زن من بوده اونم شرعا و جسما صد درصد رضایت میده مگه نه؟
+چی؟ چی داری میگی بابام سکته میکنه
_من نمیدونم یا این عروسیو بهم میزنی ظیا من همین کارو میکنم،من عاشقتم بفهم احمق
+تو اینو بفهم من عاشق اونم کسی که قراره باهاش ازدواج کنم
romangram.com | @romangram_com