#چشمانت_آرزوست_پارت_159
لباسمو عوض کردمو کنارش نشستم
+ساغرمیخوام خیلی چیزارو برات تعریف کنم
فقط خواهش میکنم بعداازم دلگیرنشی که بهت نگفتم نمیتونستم برام سخت بود،ساغر یادته منو دزدیدن-آره خب؟
+سامیار منو دزدیده بود
-سامیار،سامیار خودمون؟
+آره خودش میگفت عاشقمه خواستگاریمم اومده ولی بابا نزاشته یادته تیام تصادف کرده بود سامیار زده بود بهش بخاطر همین بود که بابام قبول نکرد....
براش تعریف کردم که بارمان با قصداومده طرفش اماالان عاشقشرو یانه نمیدونم حالش بد شد،ولی بازم جرئت نکردم بگم من زنم،کلی اصرارکردم که به بارمان زنگ نزنه،چون میخواست زنگ بزنه فحش کش کنه و کات کنه اما نزاشتم شایدبارمان حالا عاشق باشه ما که از عشق رفیقش خیری ندیدیم شاید عشق خودش برای رفیقم بسازه
***
آرش اومده بود دنبالم که بریم آزمایش بی حوصله یه لباس تنم کردم سوار ماشین شدمو یه سلام آروم دادم
آرش:سلام عزیزم خوبی
بی حوصله چشممو بستم ازکی عوضی شده
بودم+مرسی تو چطوری ؟
-کنار تو عالیم
romangram.com | @romangram_com