#چشمان_آتش_کشیده_پارت_359
_ پس .. پس تو ميدوني اونو گرفتن نه؟
- آره کل قبيله فهميدن.
يک لحظه نفسم بند اومد. قبيله!؟
_ مگه شما چند نفرين!؟
بي طاقت تکون خورد و گفت :
_ بيست نفري هستيم، چه اهميتي داره؟ فعلا بايد نگران دانکن باشيم.
با تأکيد در ادامهي جملش گفتم :
_و يوهان، الکس هر دوي اونا رو گرفته.
- درسته پس عجله کن.
خم شد و کتاب رو برداشت. وقتي دستم داد، گفتم :
romangram.com | @romangram_com