#چشمان_آتش_کشیده_پارت_311
- خيل خوب. خيل خوب. داد نزن؛ من نميدونم چرا يه مرتبه اين طوري شدي ولي حق با توعه من اون کتابو فقط براي دادن به يوهان نميخوام .
چسبيده به ديوار، به طرف در حرکت کردم ولي اون با سرعت فراطبيعيش، جلوم اومد و با دستش محکم دهنمو گرفت. نزديک بود از شدت ترس غش کنم.
- آروم باش، کاريت ندارم. شنيدي؟ من نميخوام بهت آسيب بزنم.
قفسهي سينهام با سرعت بالا پايين ميشد که ادامه داد :
ـ بهت مي گم ولي بايد آروم باشي، خوب ؟
با ترديد و وحشتي که تو بدنم پخش بود، نگاش کردم.
چشماش ديگه براق نبودن و مات شده بودن. سرم و براي رهايي زودتر تکون دادم که دستشو برداشت. حجم زيادي از هوا رو بلعيدم.
قلبم ميکوبيد .. تند تند. صداش تو گوشم بلند و واضح بود . رايان از جاش تکون نخورد و فقط بالاتنه اشو عقب کشيد . دونه هاي يخ زده ي عرق از کتف تا کمرم سر خورد .
- من .. من درباره ي يه سري چيز به تو دروغ گفتم .
romangram.com | @romangram_com