#چشمان_آتش_کشیده_پارت_226


نگاهي به آسمون انداخت و يه مرتبه بلند شد

دستش‌و به طرفم دراز کرد که به کمکش ايستادم. برف شروع کرد به نم نم باريدن.

_ بايد عجله کنيم.

- آره راستي چرا دنبالم اومدي ؟

_خوب، من يه‌کم روي افرادي که گفتن به خاطر حمله‌ي يه حيوون وحشي مردن، تحقيق کردم.

از حرکت ايستاد و جدي نگام کرد. اوه اون حالت چشماش با رنگ سرخ برام جديد و جذاب بود.

_ بيخيال فقط يه‌کم کنجکاوي بود وقتي کارم تموم شد؛ ديدم که با چندتا کيسه‌ي خون دار



ي مي ري و خوب .. کنجکاو شدم و تا اينجا تعقيبت کردم.

دستي به صورتش کشيد و گفت : _مي‌دوني اگه بر نمي‌گشتم چه بلايي ممکن بود سرت بياد ؟ اونا مي‌کشتنت!


romangram.com | @romangram_com