#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_80

ــ اونقدر امشب سورپرایز شدم که خواب به کل از سرم پریده ! موهایش خیلی خوش فرم روی سرش ایستاده بود و رایحه ى مطبوعی در هوا به مشام می رسید .

دستی به موهاش کشیدم و گفتم :

ــ قابلت رو نداشت ته تغاری ؛ خوشحالم که خوشحالی .

دستم را گرفت میان دستان بزرگش و فشاری پر محبت به آن وارد کرد:

ــ ممنونم ازت نورا ! شب خیلی خوبی بود . می خوام بدونی که خیلی زیاد خوشحالم کردی

و از داشتنت به خودم می بالم ، خیلی دوستت دارم آبجی !

و من آیا چیزی بالاتر از این حس نیما می خواستم ؟ نمی خواستم ! خوشحالی و رضایت نیما و مامان گلی در زندگیم در درجه ى اول اهمیت قرار داشت . با خیالی آسوده به رویش خندیدم و گردنم را کج کردم تا صورت زیبایش را بر اثر تغییرات بلوغ کمی کج و کوله شده بود ، ببینم :

ــ هدف جلب رضایت شما بود آقا که الحمدا... حاصل شد .

و اضافه کردم :

ــ من فدای صورت جوش جوشی ات بشم . لبخند شیطنت آمیزم را که دید خندید و مثل همیشه بهم حمله نکرد . در عوض با جملاتش حسابی غافلگیرم کرد :

ــ شاید باورت نشه نورا ، ولی من شدید احساس خوشبختی می کنم .همین که تو و مامان گلی کنارم هستین و انقدر براتون اهمیت دارم برام از همه چیز مهم تره ؛ همین ژل مو برام با هزار هزار دسته اسکناس برابری می کنه. اینکه به فکرمی ، می دونی چی دغدغه امه ، برام خیلی ارزش داره آبجی مهربونم . بله ، داداش نیمایم دیگر برای خودش مردی شده بود . اخمی ساختگی به رویش کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com