#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_79
ــ آبجی مرسی ! واقعا ممنونم ،کادوت بی نظیره !
خندیدم از ته دل . موهاش را بهم ریختم و گفتم :
ــ دیگه از این به بعد آزادم تا دلم بخواد دست تو موهات کنم . در آن لحظات فقط صدای خنده بود که در آن آشپزخانه 6 متری ته حیاط ،با دیوارهای در حال فرو ریختن می پیچید . و من چقدر راضی بودم از خودم . شب خاطره انگیزی رقم خورده بود برای نیما برادر عزیزم که کمبودهای بسیاری داشت و در کمال صبر و متانت همه را به جان می خرید و دم نمی زد.
مامان گلی و نیما به خواب رفته بودند. روی تنها پله ى مشرف به حیاط نشستم و جزوه هام در دست مرا صدا می کرد. نگام به آسمان رفت ، باباجانم اگر بود ، امشب دل انگیز تر می شد . حتما از آن بالا نگامان می کرد؛ این را مطمئن بودم . از این پایین براش دستی تکان دادم و زیر لب گفتم :
ــ جات خیلی پیشمون خالیه بابا جونم .
صدای نیما مرا از عوالم خودم بیرون کشید . نشست کنارم و گفت :
ــ هنوز نخوابیدی ؟
سرم را تکان دادم و او اضافه کرد :
ــ هوا سرده ، سرما می خوری خانم دکترم . لرز به تنم نشست. دستام را بغل کردم و گفتم :
ــ الان می رم تو ، به کمی هوای تازه نیاز داشتم .تو چرا نخوابیدی ؟
بهش چشم دوختم. او هم مشغول تماشای من بود :
romangram.com | @romangram_com