#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_67

ــ تو نفس منی گلی خانم ، اینطوری حرف می زنی نفسم می گیره ها . راضی نباش به این نفس گرفتگی . نگاه پر از مهرش را به من دوخت . چشمان مشکی اش دنیای از حرف ر ا در پس خود نهان داشت . در سکوت به کارش ادامه داد . نیما دیس ماکارونی را گذاشت وسط سفره و با لحن شادی گفت :

ــ ماکارونی رو داری؟ محصول نیما خانته !

چشمام را درشت کردم و خودم را کشیدم جلو؛ چنگالی برداشتم و یک دور چرخاندم داخل دیس پراز ماکارونی . بعد به دهان بردم و مز مزه کردم . خوب بود ؛ خوب تر از خوب بود. نیما تمام مدت زل زده بود به صورتم .هوس سر به سر گذاشتن این دردانه در دلم پیچید . اخم هام را در هم گره زدم و چهره ام را به هم پیچاندم . نگاه نیما پر از تشویش و ناباوری شد :

ــ چی شده؟ انقدر بده؟ دستم را گذاشتم روی دهانم و با دست دیگرم علامت دادم هیچی نگوید . ظاهرا لقمه را به زور فرو دادم و به سرعت لیوانی آب ریختم و پشت بندش لاجرعه سر کشیدم . لیوان را کوباندم روی سفره و خیره نگاش کردم . با بی صبری گفت :

ــ دِ یک کلمه حرف بزن جونم رو بالا آوردی نورا !

نگاه اخم آلودی بهش کردم و با لحنی جدی گفتم :

ــ یعنی ماکارونی می شه از این خوشمزه تر؟! دست و پنجه ات درد نکنه ! با شنیدن جمله ام چنان به طرفم خیز برداشت که جیغ کشیدم و خودم را پرتاب کردم عقب و افتادم روی کُپه ى باقالی ها . مامان گلی به شوخیمان خندید و چه صدایی خوش طنین تر از صدای خنده ى مامان گلی ام . نیما رحم نکرد و به جانم افتاد . تا توانست قلقلکم داد و همان طور غر زد :

ــ دختره ی بی چشم و رو! دو ساعت پای گاز وایستادم تا واسه خانم ماکارونی که دوست داره بپزم ، اونوقت منو میذاری سرکار ؟ جونم رو بالا آوردی ، از ترس کُپ کرده بودم . حالا درسی بهت بدم که دیگه منو مَچَل خودت نکنی .

صدای خنده ام لحظه ای قطع نمی شد . نفس کم آورده بودم زیر دستان قدرتمند داداش کوچولو ام ؛ که انگار این روزها بدجور داشت مرد می شد . مامان گلی با آن قلب مهربانش تاب نیاورد و میانجی گری کرد :

ــ ولش کن مادر نفسش می ره ها !

نیما بالاخره دست کشید و رفت عقب . موهاش را که ریخته بود روی پیشانی ، با دست به عقب هُل داد و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید به طرفم گرفت :


romangram.com | @romangram_com