#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_66
ــ اجازه هست ؟
مامان گلی نازم نشسته بود و یک کُپه باقالی جلو رویش انباشته بود و داشت با صبر و حوصله پاکشان می کرد . سرش را بلند کرد و با تبسم شیرین مادرانه اش گفت :
ــ خوش اومدی دختر گلم . کفشهام را جلوی در از پا در آوردم و رفتم پیش اش نشستم :
ــ آخ که چقدر خسته شدم امروز؛ حسابی تو شرکت سرم شلوغ بود .این باقالی ها چی می گن؟
مگه شما دیشب حالت بد نشد ؟ مگه قرار نذاشتیم بیشتر به فکر خودت باشی ؟ در حالی که تند تند باقالی ها را پاک می کرد گفت :
ــ حالم خوبه مادر. اصغر آقا سبزی فروش سرکوچه داشت اینا رو خیلی مفت و ارزون می داد ؛
منم گرفتم .نیما سفره را پهن کرد و پارچ آب را گذاشت وسط سفره ؛ چشام رفت سمت موهای خرمایی پر پشتش که به زحمت شانه کرده بود یک طرف و آنجا نگهش داشته بود . دوباره هیجان زیر پوستم دوید .نیما حتما از دیدن هدیه اش خوشحال می شد . چه اهمیتی داشت که خدا تومن بابتش پول داده بودم . ناگهان یادم به داروهای مامان گلی افتاد ؛ زود از کیفم درشان آورم و گرفتم طرفش :
ــ اینم از داروهای مامان گلی جانم . فقط قول بده سر وقت یخوری و تموم شد زود بهم بگی .
نگاه مامان گلی تیره شد و لبخند از لباش پر کشید :
ـــ راضی نبودم مادر ، دستت درد نکنه. سعی می کنم از ماه دیگه خودم جورش کنم .
دستم را گذاشتم روی پاش و با لحن پر محبتی گفتم :
romangram.com | @romangram_com