#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_507
حدیث دل گویم ، بگو کجایی
لبخند روی لبام نشست و یک آن آرامش عجیبی سراپام را فرا گرفت . گویی این شعر در وصف
حال من سروده شده بود و صدای جانسوز خواننده با تار و پود جانم عجین می شد . نگام با نگاه
امیر علی تلاقی کرد و لبخند خاصی روی لباش نشست که دلم را به طپش های بیشترانداخت . به محض نشستن ، مردی کنارمان آمد و امیرعلی به سرعت سفارش قهوه و کیک داد و بعد به سویم نگریست :
ــ دوسداری ؟ می خواستم بهش بگویم هر آن چه را که مربوط به او و انتخاب اوست را دوسدارم؛ دیوانه وار! اما به جاش لبخند زدم و سر تکان دادم . خواننده هم چنان می خواند :
ــ یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر موی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
romangram.com | @romangram_com