#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_24

نفسی بلند کشیدم و کیفم را رو دوشم جابه جا کردم. چپکی نگاش کردم و گفتم :

ــ اونم ناجور!

وارد کلاس بعدی شدیم. شکر خدا این کلاسمان مشترک نبود. ****

سرم توی پرونده ها بود و زمان را از یاد برده بودم. با شنیدن صدای زمخت بهادری سرم بالا آمد و

دیدمش که بالای سرم ایستاده. کیف چرم قهو ه ای مارک اش در دست چپ اش خودنمایی می کرد.همیشه کت و شلوار می پوشید. امروز کت و شلوارش کرم بود و پیراهن قهوه ای اش با کیف دستی اش ست بود. پوزخندی ناخواسته بر لبام نشست. دغدغه این دست از آدم ها چه بود و دغدغه آدم هایی امثال من چه؟ از این تفاوت ها وشاید تبعیض ها برای لحظه ای قلبم گرفت و اخم ناخداگاه میهمان پیشانی ام شد .دوباره صداش را شنیدم که گفت :

ــ ساعت کاری تموم شده خانم تنها تشریف نمی برید منزل؟ نگام به ساعت مچی ساده بند مشکی ام که مامان گلی برای قبولی دانشگاه برایم خریده بود افتاد.آه از نهادم بر آمد. به سرعت برخاستم. تنها فکری که از ذهنم گذشت این بود که اتوبوس را از دست داده ام و تا آمدن اتوبوس بعدی چقدر زمان دارم. بهادری با چشمان قهوه ای اش که گویا آن هم با کیف اش ست بود، حرکات مرا زیر نظر داشت. کوله ى سورمه ای محبوبم را که هدیه ى ارغوان برای تولدم بود روی دوشم انداختم و گفتم :

ــ با اجازتون من می رم.

هنوز دو قدم بر نداشته بودم که گفت :

ــ دیر وقته اگه اجازه بدین می رسونمتون.

باز زنگ خطر در گوشم به صدا در آمد.اصلا مگر سلام گرگ بی طمع بود، نبود؟ برگشتم و با صورتی جدی گفتم :

ــ ممنون از پیشنهادتون ولی واقعا نیازی نیست.


romangram.com | @romangram_com