#چادر_گلی_پارت_68

فاطی و افسانه با لباس های حریر سبز آبی و سبد های پراز گل برگ جلو ایستادن، و بعد من وسط ایستادم و مهدی و شهروز هم دوطرفم؛و به همین ترتیب حرکت کردیم و مسیر راهرویی که درست شده بود رو تا جلوی در تالار گذروندیم.

دوباره فیلم بردار بیکارمون اشاره کرد و این بار ماهرخ، دستش رو دور بازوی پدرش حلقه کرد و شمرده وآهسته قدم برمی داشت و به طرف من می اومد. دقیقا مثل پرنسس ها!

جلوی من ایستادن، دسته گل رو دستش دادم، ودست پدر ماهرخ رو بوسیدم:

ـ شهرام، بابا جان، ماهرخ رو دستت سپردم.

یه لبخند گرم زدم و چشم هام رو به معنی باشه، باز وبسته کردم که خیالش راحت شد.

دوباره ماهرخ دستش رو حلقه کرد، اما این دفعه دور بازوی من.

صدای جیغ و کل و همهمه برپا شد.

جای ساق دوش ها عوض شد؛ فاطی ومهدی جلو، من وماهرخ وسط، شهروز وافسانه هم پشت سرمون، ودرحالی که به سمت جایگاه می رفتیم، آهنگ جینگ وجینگ ساز میاد هم پخش شد:



جینگ و جینگ ساز میاد و از بالای شیراز میاد

شازده دوماد، غم مخور که، نامزدت با ناز میاد...



روی مبل سفید نشستیم، جلوی پامون هم سفره عقد سفیدی پهن بود و یه آینه بزرگ که صورت من و ماهرخ توش نقش بسته بود.

صدای موزیک بالا بود و مهمون ها وسط، درحال رقصیدن.ده دقیقه ای گذشت و عاقد رسید و سکوت مهمون ها خبر از این می داد که ماهرخ فقط باید حرف بزنه و بله بگه.

تور سفید بالای سرمون باز شد و جز صدای سائیده شدن قند، چیزی به گوش نمی رسید.

ماهرخ قرآن رو دستش گرفت، چشم هاش رو بست ویه صفحه باز کرد و شروع کرد به خوندن.

عاقد شروع کرد:

ـ دوشیزه ی مکرمه، ماهرخ ضیافت، آیا بنده وکیلم شما رابه عقد دائم آقای شهرام شمس، با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید و...

ماهرخ هم چنان داشت قرآن مى خوند.

مامان هم از سکوت ماهرخ استفاده کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com