#چادر_گلی_پارت_65

ـ ولی تو خیلی قشنگ تری؛ تو ماهرخ منی.

سرم رو انداختم پایین. شونه ام رو بوسید:

ـ خجالت نکش ماهرخ. تو زن منی. من حق دارم ازت لذت ببرم.

یه خورده حق با شهرام بود. اما چون من هنوز باهاش خو نگرفته بودم نباید من رو می بوسید.

ـ بیا؛ بیا بریم شامت رو بخور که دیر شد.

و دستم رو کشید و برد داخل. بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن شدیم.

اشتهام کور شده بود؛ چند تا قاشق خوردم و بلند شدم یه پلاستیک آوردم و چیزای روی میز رو برداشتم.

ساعت حدود یازده بود که جلوی خونه رسیدم.

ـ مرسی بابت شام.

ـ مرسی که هستی خانم!

یه لبخند زدم و بهش دست دادم. شهرام هم پشت دستم رو بوسید و پیاده شدم. وقتی من رفتم داخل اونم حرکت کرد و رفت.

اون شب، تا صبح خوابم نبرد...





٭٭٭٭٭

شهرام

٭٭٭٭٭

ـ الو جانم ماهرخ، دارم دسته گلت رو می گیرم. باشه، با فیلم بردار هماهنگ کردم، آره. نگران نباش. نیم ساعت دیگه می رسم آرایشگاه ات، آره، فدات فعلا.

گوشی رو که قطع کردم، سعید(صاحب گل فروشی) با خوش رویی تمام دسته گل رو طرفم گرفت:

ـ بفرمایید آقا شهرام.


romangram.com | @romangram_com