#چادر_گلی_پارت_58

چادر حریرم رو پوشیدم و برای خوش آمد گویی جلوی در ایستادیم. البته من آخر از همه رفتم برای خوش آمد گویی. بالاخره باید یکم ناز داشته باشم!

این دفعه شوهر شیرین هم همراه اشون بود، شهروز هم اومده بود.

هرکس داشت با یکی سلام و علیک می کرد. سالن پرشد از صدای مهمون ها. که دوباره زنگ آیفون زده شد، و مهدی و عاقد داخل اومدن.

عاقد که از راه رسید، همه ساکت نشستن تا عاقد شروع کنه.

روی مبل دونفره نشستم و شهرام هم کنارم نشست.

محمد و نازگل هم یه شال گرفته بودن بالای سرمون و شیرین هم دوتا قند از قندون برداشت و هی می سائید بهم.

اون قدر مسخره بازی در آوردن که عاقد صداش در اومد.

صیغه یک ماهه خونده شد و به یک چشم بر هم زدن، من و شهرام باهم محرم شدیم.

میون صدای دست زدن و کل و هویی که راه افتاده بود، شهرام یه سینه ریز به گردنم انداخت، البته به بدبختی؛ چون روم نمیشد. حالا تا پنج دقیقه پیش نا محرم بودا، یهو پسر خاله شد.

یه قرآن و یه پارچه چادر نمازی هم همراه سینه ریزم آورده بودن، که خیلی شبیه چادر خودم بود.

همه خوشحال بودن.

برق شادی چشم های شهرام از پیش چشم هیچ کس دور نموند.

مهدی با ظرف شیرینی دهان همه رو شیرین کرد، و از این لحظه، متاهلی من هم شروع شد!1

این روز ها سخت درگیر خرید های عروسی بودیم. طبق خواسته من، شهرام خونه اش رو با تمام وسایل های داخلش فروخت و یه خونه ی دیگه خرید و جهیزیه من داخلش چیده شد.

لباس عروس و چمدون ها و حلقه ها هم به نوبت خریده شدن. نسبت به قبل یخم آب تر شده بود و با شهرام راحت تر شده بودم. اما شهرام از اون چیزی که فکر کنید پررو تر بود. هی بغلم می کرد، هی دستم رو می گرفت، منم آب می شدم از خجالت. تا حالا دست هیچ پسر غریبه ای رو نگرفته بودم.

درسته غریبه نبود، ولی آنچنان هم بهش عادت نداشتم...

امروز هم که از اون جمعه های دلگیر و خسته کنندس.

لبه ی پنجره نشسته بودم و حیاط رو توی صفحه آ چهار ام نقاشی می کردم که گوشیم زنگ خورد.

اسم شهرام روی صفحه نقش بسته بود، جواب دادم:

ـ الو؟


romangram.com | @romangram_com