#چادر_گلی_پارت_127
و مدام تکرار می شد.
دلژین دویید سمتم و بغلم کرد:
ـ تولدت مبارک مامان جونم.
بوسیدمش، دوباره گفت:
ـ مامان قول می دی برای منم دوبار تولد بگیری؟
تو دلم گفتم خدا نکنه به سرنوشت من دچار شی که بخوان دوبار برات تولد بگیرن. اما نتونستم بلند بگم و فقط تو آغوش کشیدمش.
شهرام و داژیار هم اومدن سمتم که این جمع شدن یه عکس یادگاری قشنگ آفرید.
مهدی: خوب دیگه، بشینید، آبجی ماهرخ شمعش رو فوت کنه.
من نشستم و بقیه دورم ایستادن، و پنجمین شمع خوشبختیم رو فوت کردم!
من که فوت کردم شهرام گیتارش رو بغل گرفت و شروع کرد:
ـ عشقِ که دلیلِ اشکاتِ.
عشقِ که همیشه همراته.
شاید نمی دونی اما عشق... مرهمِ تمومِ درداته!
عاشق که بشی حالت، حاله دله مجنونه.
دست خود آدم نیست، فکرت همه جا اونه!
عاشق که بشی مست، بوی نم بارونی.
چشماتو که می بندی تو خاطره هاتونی...
منو نگاه می کرد و باعشق می خوند...
و هرلحظه قدرت ضربه زدن به سیم های تار رو بیشتر می کرد:
romangram.com | @romangram_com