#چادر_گلی_پارت_126
این بهترین سرم عمرم بود...
٭٭٭٭٭
پنج سال از کل این روزهای پر استرس گذشت. دلژین شش سالشه و پسرم داژیار سه سالشه.
شهرام، مرد بی نظیر من، علاوه بر بوتیک و شرکت، صاحب یه کار خونه شد.
و من تو تمام این سال ها، فقط و فقط به معجزه ی عشق پی بردم!
عشقی که زندگی من رو عوض کرد.
عشق به شهرامی که ثانیه به ثانیه پای من موند و باهام پیر شد...
عشق به شهرامی که مردونگیش رو تو روزای سختم ثابت کرد...
عشق به شهرامی که الان همه ی وجودمه!
و اعتراف می کنم اگه یه روز شهرام تو زندگیم نباشه، حاضرم با همون سرطان بمیرم!
قلب من فقط جای شهرام و عشق اونه.
من زندگیم رو اول به خدا، بعد به شهرام و عشق به شهرام مدیونم.
قطعا اگه اون نبود، هیچوقت عشقی به وجود نمی اومد. اگه اون نبود هیچ وقت دلژین به خونه ی ما نمی اومد و من الان خوشبخت ترین زن دنیا نبودم...
دست از نوشتن برداشتم. مچ دستم رو تکونی دادم ودفتر خاطره ام رو بستم و داخل کشو گذاشتم. اینو وقتی دلژین بزرگ شد، باید بخونه و به معجزه عشق ایمان بیاره!
ـ ماهرخ، بیا دیگه همه منتظر تو هستن خانم!
این صدای شهرام بود که از توی سالن به گوش می رسید. امشب همه خونه ی ما هستن و جشن پنج سالگی برام گرفتن. پنج ساله که من با عشق دارم زندگی می کنم و حال دلم خوبه!
روسریم رو مرتب کردم و رفتم سالن.
صدای کف زدن بلند شد و لب هایی که هماهنگ می گفتن:
ـ تولدت مباااارک!
romangram.com | @romangram_com