#چادر_گلی_پارت_116

آروم تو بغلم خوابيده بود، به صورتش نگاه مي كردم. لپاش گل انداخته بود. امروز يک ماهه كه دلژین تو خونه ماست و ماهرخ حسابى باهاش سرگرمه.

قراره امشب واسمون مهمون بياد. هم خانواده من و هم خانواده ماهرخ. خيلى خوشحالم كه اونا از اين كارمون خوشحالن و اصلا احساس غريبگى با دلژین نمي كنن انگار واقعا نوه شون هست. محو تماشای دختر کوچولوم بودم که ماهرخ اومد و پرید تو خلوتمون:

-شهرام، دلژین رو آروم بيدار كن بايد ببرمش حمام.

- من دلم نمياد خودت بيدارش كن.

اول با تعجب نگام كرد بعد اومد سمت دلژین، آروم دستاش رو با حالت نوازش كشيد رو صورت دلژین، و خيلى آروم تر صداش كرد:

- دلژین، مامانى، دختر خوشكل من، پاشو مامان، دلژین...

نگاه اش مي كردم و ذوق مي كردم! خدايا چرا ماهرخ نبايد از خودش يه بچه داشته باشه؟

چرا این سرنوشت رو براش نوشتی؟

چرا...

- شهرام چرا اينجورى نگاه ام مي كنى، چيزى شده؟

- دوس دارم نگاه ات كنم از خوشگليات كم مي شه؟

سرش رو انداخت پايين و يه لبخند ريز زد كه لپاش چال افتاد.

دوباره دستش رو کشید رو صورت دلژین و صداش کرد.

دلژین كه تكون خورد دست انداخت زير سرش و كشيدش تو بغل خودش.

- راستى ماهرخ امروز چندمه؟

- فكر كنم بیست وچهارمه.

محکم کوبیدم تو پیشونیم. چرا یادم رفته بود قضیه به این مهمی رو؟!

ـ چرا زودتر نگفتی امروز وقت شيمى درمانيته! اى واى، برو آماده شو بريم.

- نمى خوام حالم خوبه.

- يعنى چى نمي خواى؟ نمي شه كه.


romangram.com | @romangram_com