#چادر_گلی_پارت_115
فقط سکتم کم بود.همه چیم روبراهه، سکته نکرده بودم فقط.
ـ می گم ماهرخ بابا، دیشب که افتاده بودی، گوشی تلفن تو دستت بود، به جایی می خواستی زنگ بزنی؟
ـ نه!
با شک و تردید نگاه ام کرد و گفت:
ـ پس چرا گوشی تو دستت بود؟
ـ یادم نمیاد بابا. می شه به شهرام بگی بیاد؟
به ناچار از جاش بلندشد و از اتاق رفت بیرون. و پنج دقیقه بعد شهرام اومد داخل.
ـ خانم خوشکل من چش شد یه دفعه؟
فقط یه لبخند زدم.
دستم رو محکم گرفت تو دستش. باهمون یه ذره نایی که داشتم، دستش رو یه کم فشار دادم.
ـ راستی دلژین پیش شیرینه. نمی دونی چقدر دوسش دارن.
دلژین؟ وای خدای من پاک یادم رفته بود.
ـ وای شهرام اصلا یادم نبود. حالش خوبه؟
ـ مامان کوچولوی مارو باش، بچه اش رو یادش رفته، واقعا که.
و برام سری از رو تاسف تکون داد که خیلی خنده دار بود.
از اون شب با کوه غمی که هزار برابر سنگین تراز بیماریم بود، زندگی جدیدی رو برای خودم و توی دلم شروع کردم، اما هیچوقت به روی شهرام نیاوردم...
٭٭٭٭٭
شهرام
٭٭٭٭٭
romangram.com | @romangram_com