#چادر_گلی_پارت_104
همین جوری که زیر چشمش رو پاک می کرد گفت:
ـ بذار یه وقت دیگه، الان حوصله ندارم.
ـ یه زن خوب رو حرف شوهرش حرف نمی زنه. بگو چشم!
و هم زمان که هم گریه می کرد هم دماغشو بالا می کشید، هم می خندید گفت:
ـ چشم!
ـ سرراهت کلاه منم بیار.
و سريع از جاش بلند شد و رفت كه آماده شه.
رفتنش رو نگاه می کردم، چقدر نسبت به هشت ماه قبل لاغر تر شده بود، رنگ به صورتش نبود و اين من رو هر لحظه نگران تر مي كرد. اگه ماهرخ چيزيش بشه من كم ميارم، مطمئنا ديگه نمي كشم.
سرم رو تکیه دادم به پشتی مبل که صداش تو گوشم پیچید.
- شهرام من آماده ام. اينم كلاه تو.
از دستش گرفتم و رو سرم گذاشتم.از جام بلند شدم، سوئيچ رو برداشتم و به همراه ماهرخ از خونه اومدم بيرون.
ـ خوب حالا کجا بریم خانم؟
ـ هر جا دوست داری برو، فرقی نداره.
ـ بریم بستنی بزنیم؟
ـ بزنیم.
گازش رو گرفتم و به سمت بستنی فروشی حرکت کردم.
پشت چراغ قرمز ایستادم و منتظر سبز شدن چراغ شدم. به دستمال کاغذی های پسر بچه ی وسط خیابون نگاه می کردم که چشمم افتاد به ماشین کناری. یه دختر بچه ی دو یا سه ساله تو بغل مامانش نشسته بود و منو نگاه می کرد. زبونم رو آوردم بیرون که با خندش، دندونای موشیش نمایان شد.
یعنی می شه من و ماهرخ هم صاحب یه دختر بشیم؟!
romangram.com | @romangram_com