#چادر_گلی_پارت_103
- عاشقى چه جوریه، بلد نيستم؟
تو دلم عاشقانه نگاه اش کردم.
چقدر ماهرخ ساده اس. حتی یک بار هم عشق رو تجربه نکرده. نمی دونه چه شکلیه. صاف وصادقه. پس داره تاوان چی رو پس می ده؟
دستش رو تو دستم فشردم و گفتم:
- می دونی ماهرخ، عاشقى يعنى نفست بسته به نفس هاش باشه. يعنى يا اون يا هيچ كس، يعنى خلاصه شدن همه دنيا تو اون شخص، البته از نظر من... يعنى...
و بقيه حرفم رو ادامه داد:
- يعنى دارى با مرگ دست و پنجه نرم مي كنى، اما فكر آينده و خوشبختیش هستى! يعنى همه وجودت باشه.
به پهنای صورت اشک می ریخت.
آهی کشید و گفت:
ـ يعنى من عاشقتم شهرام.
دوست ندارم حالا كه معنى عاشقى رو بلد شدم بميرم. نمی خوام. من نمی خوام...
هق هقش بلند شد.
اين اولين بارى بود كه اين حرف رو از ماهرخ مي شنيدم. با همه وجودم بغلش كردم و فشردمش، بوش كردم، چند بار بوسيدمش
- قربونت برم عشق من، گريه نكن، ببين ماهرخ تو بايد قوى باشى، اميد داشته باشى.
- اميد به چى آخه، به مردن؟
- نه به زندگى! حداقل به عشق من، تو بايد به خاطر من و به عشق من تا ابد كنارم بمونى، مى فهمى ماهرخ؟ بايد بمونى.
فقط هق هق می کرد.
ـ ماهرخ، بخاطر من. گریه نکن. خواهش می کنم.
اشک های روی صورتش رو پاک کردم:
ـ اِ،ماهرخ،بسه دیگه. پاشو، پاشو آماده شو بريم يه چرخى بزنيم، حال و هوات عوض شه، پاشو عشقم.
romangram.com | @romangram_com