#بوی_نا_پارت_51


-اون ملعون...

-د دیگه قرار نشد خان داداش!

-استغفرالله!اون که نمی آد؟

-بهش گفتم اما فکر نکنم بیاد!

-چه بهتر!اصلا دلم نمی خواد چشمم بهش بیفته!

-والا با یه نگاه،با یه کلام محبت دوباره مهرتون به دل همدیگه می افته!

-فعلا که تا منو می بینه جز زخم زبون رو لب ش نیس!

» اینو گفت و از جاش بلند شد «

-کجا خان داداش؟

-برم دیگه!شما فرمایشی ندارین؟

-خیلی ممنون!عرضی نیس!

-کم و کسري اي،پول،چیزي؟

-هفته ي پیش دادین داداش!هنوز دست نخورده!خدا برکت به مال تون بده!

-خدا براي همه بخواد!پس فعلا با اجازه ي شما!

-اجازه ي مام دست شماس.

-خداحافظ خواهر.

-خدا به همراه تون.می آم تا دم در!

-نه !نه!شرمنده نفرمایین!خداحافظ!خداحافظ!

اینو تا اینجا داشته باشین و بریم دنبال حاج حسن آقا! «

romangram.com | @romangram_com