#بوی_نا_پارت_349


حاج حسن رفت و حاج عباس ایستاد جلو حجره ش که یه مرتبه سه تا فروشنده ش از اون ور دویدن جلو و سلام کردن!حاج عباس م معطل نکرد و گفت

-سلام به روي ماه تون!کجا بودین تا حالا؟صبح اینجا صداتون زدم کجا بودین؟اگه منو می کشتن کی به دادم می رسید؟

بعد دولا شد و قفل حجره رو بازکرد و شاگرداش کرکره رو زدن بالا و حاج عباس یه دعا خوند و با نام خدا وارد شد و براش صندلی گذاشتن و حاج عباس از تو کیف ش یه دفتر کوچولو دراورد و گفت

-بابت دیر اومدن امروز یه درصد از حقوق تون کسر گذاشتم!والسلام!دیگه حرفم نباشه!برین سر کارتون!

» بعد چند دقیقه فکر کرد و از جاش بلند شد و همونجور که می رفت طرف میزش به یکی از شاگرداش گفت

-جعفر چایی گذاشتی؟

-بعله حاج آقا!

» بعد رفت پشت میزش نشست و تلفن رو برداشت و یه شماره گرفت «

-الو!آمیرزا!

-سلام،سلام!اون خونه تو زعفرانیه!

-نه!نه!اون یکی!ویلائیه!

-آهان!آهان!همون!حاضره؟

-نه!اجاره نمی خوام بدم!

-حاضره یعنی اینکه تر و تمیزه؟

-می دونم نو سازه!می گم آت و آشغال توش نیست؟

-خب چهار پنج نفر رو همین الان بفرست اونجا و بگو تا ظهر باید مثل گلش کنن!می خوام وقتی عصري اومدم اونجا برق بزنه همه جاها!

-خب!خب!سندش رو هم حاضر کن!

-نه،غریبه نیس!می خوام بزنم به نام مهردادم!

-ممنون!ایشالا خدا براي همه بخواد!

romangram.com | @romangram_com