#بوی_نا_پارت_330
واقعا براش عجیب بود !تو اون اتاق به اون کوچیکی یه تختخواب دونفره با یه میز ارایش جا شده بود!
یه مرتبه مهرداد رو پشت خودش حس کرد!همونجا میخکوب شد که مهرداد اروم گفت«
-من سعی خودم رو کردم!حالا اگه قشنگ نیس می تونیم هر کدوم رو که خواستی عوض کنیم!
راستش فقط تونستم حداقل ها رو جور کنم!اما بجون خودت هر کدوم رو که می خریدم با عشق بود!یعنی سراغ هر چیزي که می رفتم و می خواستم بخرم صورت تو می اومد جلو چشمم و همه چی به نظرم قشنگ می اومد و منم می خریدم!حالا اگه سرمو کلاه گذاشتن دیگه باید ببخشی!دفعه ي اوله که از این خریدا می کنم!
«بعد یه مکثی کرد و کفت« خونه کوچیکه می دونم اما دل تو به این کوچیکی نیس!
وسایل همه ارزون ترینه اما می دونم نظر تو خیلی خیلی بالاتر از این حرفاس!
دیگه هرچی زشتی می بینی به قشنگی خودت ببخش!تو انقدر خوشگل و ماه که دیدم از همون لحظه که دنبال خونه و خرید وسایل بودم همه چی به نظرم خوشگل و ماه اومد!تازه اون موقع هنوز تو نیومده بودي تو خونه!حالا که دیگه هیچی !تا رو مبل نشستی و شد مبل سلطنتی!
حالام که اومدي تو این اتاق خواب ملکه ي سبا!
یه لحظه دیگه مکث کرد و بعد گفت:
اصلا خونه شد مثل بهشت براي من!
«نگین دوباره گریه ش گرفت و اشک از چشماش اومد پایین اما این گریه با اون گریه فرق می کرد!
اروم برگشت طرف مهرداد و با خجالت تو چشماش نگاه کرد وگفت«
-من خیلی بدم مهرداد !ببخش!رفتارم خیلی احمقانه بود!نمی دونم چرا متوجه این همه قشنگی تو خونه نشدم!قشنگی و بزرگی!اصلا ندیدم تو چقدر زحمت کشیدي!اونم تنهایی!خیلی سخت بوده!
بعد یه نگاه به دورورش کرد وگفت
-چقدر همه جا قشنگه !چقدر قشنگ هه جارو تزیین کردي!
چه سلیقه ي خوبی داري!همه چی ماهه به خدا!
«مهرداد که با حرفاي نگین دوباره گنده و بزرگ و قوي شده بود گفت«
-راست میگی تو رو خدا؟!
-اره به خدا!
romangram.com | @romangram_com