#بوی_نا_پارت_304
من می رم مامان جون.
کجا؟!
فعلا می رم خونه ي یکی از بچه ها تا ببینم خدا چی می خواد بهتون زنگ می زنم.
لیلا خانم فقط نگاهش کرد که مهرداد براي اینکه بغضش وانشه تند از اتاق اومد بیرون و رفت بالا تو اتاق خودش و مثل برق دو تا چمدون لباس برداشت و اودم پایین.
جلو پله ها مهدي خان و پري خانم واستاده بودن.مهدي خان چشماش سرخ شده بود و پري خانم هنوز داشت گریه می کرد.
مهردا رفت جلو و صورت مهدي خان رو ماچ کرد و یه نگاهم به پري کرد و بعد رفت ته سالن که حاج عباس نشسته بود.
» اروم رفت جلو و سوییچ ماشین رو گذاشت رو میز.حاج عباس سرش پایین بود و نگاه نمی کرد که مهرداد اروم گفت اقا جون چون پسر شمام نمی تونم نامرد و بی معرفت باشم!
هر وقت بهم احتیاج داشتین یه اشاره کنین تا با سر بیا خدمتتون.
بعد اروم برگشت و رفت اون طرف سالن و چمدوناش رو ورداشت و رفت. «
» مهدي خان یه نگاه به حاج عباس کرد و تند از در دوید بیرون و خودش رو رسوند به مهرداد و گفت
اقا !اقا !صبر کنین الان ماشین رو در میارم!
نه مهدي خان ! نمی خواد!
ببخشید اقا ها ! دیگه بعد از این همه سال انقدر اختیار دارم که پسري رو که مثل پسر خودم بزرگ کردم تا یه جایی برسونم ! هان ؟!
مهرداد یه لبخند زد و هیچی نگفت. «
نیم ساعت بعدش مهدي خان ماشین رو جلوي خونه دوست مهرداد نگه داشت و مهرداد پیاده شد و چمدونا رو از تو ماشین در اوردن که مهدي خان گفت
اقا باریکاله به غیرتت ! حقا که مردي! بدون که حتما خدا باهاته!
بعدم براي اینکه گریش در نیاد زود پرید سوار ماشین شد و رفت.مهرداد یه خورده واستاد و ماشین رو نگاه کرد و بعدش زنگ خونه ي دوستش رو زد وقتی دوستش جواب داد گفت
یه مهمون سر گردون بی خانمان که پدرش از خونه بیرونش کرده لازم ندارین؟
دوستشم تا صداي مهرداد رو شنید و درو واکرد و خودش از پله ها اومد پایین و مات شد به مهرداد!بعدشم کمک کرد چمدونا رو بردن بالا و وقتی جریان رو فهمید کلید اپارتمانشو گذاشت جلو مهرداد و گفت
romangram.com | @romangram_com