#بوی_نا_پارت_268
-ناهار چی دارم؟
-بادمجون!کشک و بادمجون!
-عجب فیلمیه این باباي من!یعنی هر دوشون!
-چی شده مگه؟!
-هیچی بابا!رفته بودم دنبال نگین و با هم رفتیم ناهار بیرون!هنوز غذا رو نیاورده،هم موبایل اون و هم موبایل من زنگ زد.از اون طرف عمو جون و از این طرف بابا،اصرار اصرار که هوس کردیم ناهار رو با دختر و پسرمون بخوریم!خلاصه ما دو تا زوج خوشبخت رو با کلک از هم جدا کردن!بابا بذار برم این نگین رو طلاق بدم قال قضیه کنده بشه بره پی کارش تا رابطه ي پدري و پسري مون زیر سوال نرفته!آخه این چه ازدواجییه؟ازدواج سیاسیه،اقتصادیه،اجتماعیه، چیه؟با زنم که نمی تونم زندگی کنم!ناهار که باهاش نمی تونم بخورم!حتما پس فردا دستور می دن که حق تلفن زدن به همدیگه رو هم نداریم!من گفتم اگه با نگین عروسی کنم،این دو تا برادرم با همدیگه خوب می شن!اونا که با همدیگه خوب نشدن هیچی،داره طوري می شه که زندگی خودمونم نزدیکه از هم بپاشه!می ترسم پس فردا، هم من مجبور بشم تو روي بابام واستم و هم نگین!آخه این چه وضعیه مامان؟
» تو همین موقع زنگ زدن و لیلا خانم آیفون رو جواب داد.حاج عباس بود.یه خرده بعد اومد تو خونه و تا رسید گفت «
-مهرداد اومده خانم؟
-سلام،آره اومده!
-کو؟
» مهرداد از تو اشپزخونه اومد بیرون و گفت «
-سلام بابا جون.
-حاج آقا!علیک سلام!
-آ...!شما یه خرده پیش می گفتین دلتون واسه بابا بابا گفتن من ضعف می ره!
-اون موقع تنها بودیم!
-الانم که کسی اینجا نیس!
-عادت می کنی،یه مرتبه جلو مردمم می گی،زشته!
-آقا جون پس چلو کبابا کو؟!
-مگه مادرت درست نکرده؟!
-چرا اما گویا گوشتش خیلی خوب نبود و تا گذاشته رو منقل و سیخاي کباب باد کردن و شدن شبیه بادمجون!
romangram.com | @romangram_com