#بوی_نا_پارت_267

-نمی تونم که پدرم رو ول کنم!

-کی گفت ولش کنی؟!ناهارمون رو می خوریم و می ریم!

-بابام ناراحت می شه!

-من ناراحت بشم مهم نیست!

-تو منو درك می کنی!

-میل خودته!

-پاشو بریم مهرداد!
-من پا می شم اما این دو تا برادر تا ما رو بدبخت نکنن آروم
نمی شن!حالا خودت می بینی!من براي تو احترام قائلم اما اگه بخوایم به ساز اینا برقصیم،خیلی چیزا رو از دست می دیم!

مهرداد که خیلی ناراحت شده بود از جاش بلند شد و با نگین که از اونم ناراحت تر بود از رستوران اومدن بیرون و مهرداد رسوندش دم شرکت ش و ازش خداحافظی کرد و رفت خونه!نگین م شرکت رو تعطیل کرد و رفت خونه.

آقا مهرداد که رسید خونه هنوز حاج عباس نیومده بود.یه راست رفت تو اشپزخونه که لیلا خانم با تعجب نگاهش کرد و گفت

-تو اینجا چیکار می کنی؟!

-سلام.

-سلام!چرا الان اومدي خونه؟!

-بابا گفت شما چلو کباب درست کردین و گفت دلش می خواد دور هم ناهار بخوریم!اینه که اومدم!

-چلو کباب!؟

-آره.

-بابات گفت من چلو کباب درست کردم!؟

-مگه نکردین؟

-نه!


romangram.com | @romangram_com