#بوی_نا_پارت_251
-هان؟!
-یه زمین دیگه م یه جا بالاي کوه دیدیم!جاش عالیه!خوش اب و هوا!با دید عالی!فقط اشکالش اینه که 10 سال پیش رانش کرده!گفتن اگه تا 10 سال دیگه رانش نکرد جواز ساخت می دن!باید یه خرده صبر کنیمک!
-نگین یه خرده گوش کرد و بعد گفت:
جلو عمو اینا داري صحبت می کنی؟
بعله! البته!
مخصوصا اینا رو میگی؟
بعله !یعله ! صبر چیز خوبیه! صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمیند حالا فعلا شما برو بعدا باهات تماس میگیرم!شاید یه هفته دیگه ! فعلا خداحافظ!
» اینو گفت و مبایل رو قطع کرد و به حاج عباس که فقط چپ چپ نگاهش می کرد گفت «
خوب بود باباجون ! بیچاره زنم پاي تلفن سنگ کوپ کرد وقتی فهمید باید سی سال دیگه صبر کنه! خوب گذاشتمش سر کار!
» لیلا خانم که عصبانی بود گفت «
اخه مرد این کارا یعنی چی؟!تو اگه با برادرت اختلاف داري به اینا چه ربطی داره!
من چی کار به کار اینا دارم؟!
چرا یه اپارتمان براشون نمی گیري برن سر خونه و زندگی شون؟!
اپارتمان براي چی؟!تو این خونه به این بزرگی ده تا اتاق خالی افتاده! بیان برن هر چند تاش رو که می خوان بردارن و توش زندگی کنن!
تو نمی دونی که برادرت نمی ذاره که دخترش بیاد انجا!!
نمیذاره که نمیذاره ! منم پ.ل وتسه اپارتمان نمی دم!
پس بابا جون من چی کار کنم؟!
اگه پول داري برو یه جا رو براي زنت بگیر ! اگرم قراره من پول بدم من فعلا میگم باید یه چند وقتی بیاین اینجا زندگی کنین!و السلام ! دیگه حرفی نباشه!
مهرداد یه نگاهی به حاج عباس کرد و اروم از جاش بلند شد و زیر لب یه شب بخیري گفت و رفت بالا و به نگین تلفن زد
romangram.com | @romangram_com