#بوی_نا_پارت_250

-رفته بودم بالا درخت دستم بند بود نمی تونستم موبایل رو جواب بدم!

«لیلا خانم زد زیر خنده که نگین گفت«

-بالا درخت چیکار می کردي؟!

-همینجوري!یه مرتبه هوس کردم یه سر بالاي درختمون بزنم!

-چی؟!

-زن که نباید اینقدر از شوهرش بازخواست کنه!حتما بالا درخت یه کاري داشتم دیگه!

«نگین ساکت شد وهیچی نگفت!لایلا خانم داشت می خندید و حاج عباس م همینجوري مات شده بود به مهرداد که نگین اروم گفت«

-عمو در مورد خونه حرفی نزدنم؟!

-چرا !والا فعلا به تیکه زمین دیدن وسط بزرگراه مدرس!دارن این در اون در می زنن که یکی رو پیدا کنن براشون یه پارتی بازي کنه که اتوبان رو بندازه اون ور و بابام بتونه جواز ساخت خونه رو بگیره!بهش گفتن اگه سی سال صبر کنی شاید بشه یه کاري کرد!

-چی؟!

-همینکه گفتم!

-مهرداد!

-بعله خانم؟!

-حالت خوبه؟!

-به مرحمت شما!یه دقیقه گوشی لطفا

«بعد دستش رو گذاشت رو گوشی و به حاج عباس گفت«

-خوبه بابا جون!؟گذاشتمش سر کار!

«بعد دوباره گوشی رو گذاشت در گوشش و گفت«

-نگین خانم؟!


romangram.com | @romangram_com