#بوی_نا_پارت_243

نگین و مهردادم مجبوري بلند شدن و عمه خانم زنگ زد به آژانس و یه خرده بعد یه ماشین اومد و اونام «

چمدوناشون رو ورداشتن و از عمه خانم و ثریا خداحافظی کردن و رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن طرف خونه ي حاج حسن!تو راهم با همدیگه حرف نزدن!فقط جلوي خونه ي حاج حسن که رسیدن،هر دو پیاده شدن و مهرداد گفت

-غصه نخور.همه چی درست میشه!

» نگین یه نگاهی تو چشماي مهرداد کرد و با بغض گفت «

-تو از این جریان خبر نداشتی؟

-من کجا بودم که خبر داشته باشم؟همه ش با تو بودم دیگه!حالا خودتو ناراحت نکن!اینم مثل بقیه ي چیزا درست میشه!مطمئن باش!

دو تا قطره اشک از گوشه ي چشم نگین چکید که دل مهرداد رو خیلی سوزوند و روش رو کرد اون طرف و «

چمدوناي نگین رو ورداشت و گذاشت جلوي در و سوار ماشین شد و حرکت کرد!نگین م همونجا ایستاد تا ماشین رد شد و رفت و بعدش زنگ خونه شون رو زد و در باز شد و رفت تو.ابرام آقا دویید بیرون و چمدونا رو ورداشت و برد تو.جلو پله ها سارا خانم منتظر نگین بود و تا دیدش،رفت جلو و بغلش کرد و نذاشت حرف بزنه و گفت

-غصه نخور!غصه نخور!درست میشه به امید خدا!

» بعد دوتایی رفتن تو خونه که حاج حسن اومد جلو و تا نگین سلام کرد و گفت «

-مهرداد کو؟!

-خان عمو بعد از شما تلفن کرد و خواست ما بریم اونجا!من به مهرداد گفتم بیاد اینجا اما گفت نمی تونه!گفت خان عمو خیلی از دستش ناراحت می شه!از شمام عذر خواهی کرد!

» حاج حسن یه فکري کرد و گفت «

-خب اونم بالاخره باباشه!حالا بیا تو تا ببینم چی می شه!

» سه تایی رفتن تو سالن و نشستن که نگین گفت «

-بابا جون مگه قرار نبود که عمو جون یه آپارتمان براي ما بگیرن؟

» حاج حسن یه فکري کرد و گفت «

-چرا بابا جون!قرار بود یه آپارتمانش رو که توش مستاجره خالی کنه اما مستاجره قبول نکرد زودتر بلند بشه!چیزي م نمونده که قراردادشون تموم بشه!به امید خدا فوقش تا یه ماه دیگه خالی می کنن و شماهام می رین سر خونه زندگی تون!غصه نخور،درست می شه!حالا فعلا پاشو برو بگیر بخواب تا صبح خدا بزرگه!

نگین که اینو شنید،کمی خیالش راحت شد و بلند شد و رفت بالا تو اتاقش.از اون ور وقتی مهرداد رسید خونه و رفت تو و سلام کرد که تند حاج عباس گفت


romangram.com | @romangram_com