#بوی_نا_پارت_211
-اره دیگه!
-اقا جون این گوشت رو که نباید داد به حاج مرتضی!اخه اون چه احتیاجی به یه رون گوسفند داره؟
! -احتیاج نداره اما همسایه س!می گن همسایه از همه کس واجب تره
-واجب تره زمانی که احتیاج داشته باشه!این گوشت رو باید داد دست 4 نفر که ماه تا ماه تو خونه شون رنگ گوشت رو نمی بینن!
-نمی شه پسر جون!همسایه س و توقع داره!دیده دو تا گوسفند اومده تو این خونه!
-دیده که دیده اقاجون!خب منم تا حالا 100 بار دیدم دخترش دوستاش رو برده خونه شون!پس باید توقع کنم که دوتاشون رو بفرسته در خونه ي ما؟!
«همه زدن زیر خنده و نگین یه چشم غره به مهرداد رفت که حاج عباس گفت«
-پس چیکار کنیم این همه گوشت رو ؟!
-بذاریم تو یخچال من خودم فردا می برم می دم دست مستحقش!
«بعد به ابرام اقا وپري خانم گفت«
-وردارین برین بذارین تو یخچال تا فردا صبح.
«بعد خودشم رفت و کمک کرد و مجمعه ها رو بردن تو اشپزخونه و برگشت و گفت«
-حالا این گوسفند قبوله!
» حاج عباس با دلخوري گفت «
-آخه من با حاج مصطفی طرف مامله م!زشته بابا!
-پس شما نذري نمی دین!رشوه می دین!
-لا اله الا الله!این حرفا چیه پسر؟!
» نگین م که از حرفاي مهرداد خوشش اومده بود گفت «
-آقا جون شمام همین کار رو بکنین!گوشت رو بدین مهرداد ببره بده به مستحق ش!
romangram.com | @romangram_com