#بوی_نا_پارت_196
-بله عموجون!عالیه!درجه یکه!
-بسار خب!
-بسیار خب!
«نگین یه نفس راحت کشید و یه نگاه به مهرداد کرد وخندید که حاج عباس گفت«
-والا من که خیلی فکر کردم!
«مهرداد اروم گفت«
خدا بدادمون برسه!
-چه فکري کردین حاج اقا؟
-والا چی بگم؟
-بفرمایین حاج اقا!
-پس با اجازه !راستش فکر کردم مجلس خالی و خشک که نمی شه برگزار بشه!
«حاج حسن جدي وتند گفت«
-البته حاج اقا!
-والا من که همین یه پسرو بشیتر ندارم!
-زنده باشه حاج اقا!
-ممنون!زیر سایه ي حق!عرضم به خدمت شما که یه برادر زاده م که ایشالا 120 سال زنده باشه که بیشت ندارم!
-ممنون حاج اقا!
-قربون شما!عرض کنم که با خودم فکر کردم چطوره یه برنامه ي روحوضی داشته باشیم؟!هان!چطوره حاج اقا؟!
-به به! به به به این ذوق!افرین!عالیه!
romangram.com | @romangram_com