#بوی_نا_پارت_190

«مهرداد اروم بهش گفت«

-دیگه کاري نمیشه کرد!خدا رو شکر کن از 600 نفر اومد به 200 نفر!

«بعد بلند شد وارئم رفت بالا سر باباش و یه نگاه کرد وبعد یه سرك کشید رو دست عموش و برگشت پیش نگین و اروم گفت«

-خیالت راحت باشه!فکر نکنم 100 تام مهمون داشته باشیم!

«نگین یواش گفت«

-چطور مگه؟!

-اخه هردو دارن براي یه نفر کارت می نویسن!این یکی نوشته خدمت سر کار حاجیه عمه خانم!اون یکی نوشته خدمت حاجیه خانم همشیره ي محترم!فکر کنم براي هر کدوم از فامیلا دو تا کارت می ره!

«دو تایی اروم خندیدن و مهرداد گفت«

-بذار برم یه بار دیگه ببینم!

«بعد بلند شد رفت بالا سر باباش و بعدش عموش و بعد برگشت پیش نگین ویواش گفت«

-خیالت تخت تخت!همون 10 تا مهمون داریم!این یک نوشته خدمت اقاي باوري و حاجیه خانم همشیره ي محترم!اون یکی نوشته خدمت همشیره ي گرامی و جنلب اقاي یاوري!

«تو همیت موقع سارا خانم و لیلا خانم که مشغول حرف زدن با همدیگه بودن متوجه شدن این دوتا شدن وسارا خانم به نگین اشاره کرد که یعنی به چی می خندي!نگین و مهردادم رفتن پیش اونا و نگین یواش گفت«

-مامان!بابا اینا دارن براي هرکی دو تا کارت می نویسن!

-یعنی چی؟!

-یعنی اینکه مثلا عمه جون رو هم بابا براش کارت نوشته هم عمو جون!

-راست می گی؟!

«بعد سارا خانم و لیلا خانم بلند شدن و رفتن پیش حاج عباس و حاج حسن و یه نگاه به کارتا کردن وگفتن«

-شما چرا دوتا دوتا کارت مینویسین؟!

«حاج عباس گفت«


romangram.com | @romangram_com