#بوی_نا_پارت_189
«نگین که دیگه نتونست خودشو نگه داره از جاش بلند شد و گفت«
-من برم یه اب دیگه به صورتم بزنم و بیام!
«مهردادم تند گفت«
-منم میام دستشویی رو بهت نشون بدم!
«اینطوري و به این بهونه هر دو از سالن رفتن بیرون و شروع کردن به خندیدن و نگین گفت«
-خدا بگم چیکارت نکنه مهرداد!داشتم از خنده می مردم!
-منم!اما خوشت اومد؟!
-عالی بود!عالی!
-حالا خیالت راحت شد؟!
! اره!مرسی
-خب حالا!یه ابی بزن صورتت و برگردیم زشته!
-نمی خوام!ارایشام همه پاك می شه!بریم تو!
«دوتایی برگشتن تو و نشستن که مهدي خان دوتا میز گوچیک اورد ویکی گذاشت جلوي حاج حسن و یکی م جلوي حاج غباس و رفت .دوتام خودکار اورد وداد بهشون که حاج عباس گفت«
-حاج اقا خودتون می نوشتین دیگه!کارت عروسی با خط شما یه لطف دیگه داره!
-اختیاردارین حاج اقا!خط شما برکت مجلس رو دو چندان می کنه!
-پس کارت اول رو شما بنویسین که براي شروع خوش یمن باشه و بعدش منم شروع می کنم به نوشتن!
-چشم!حالا که اصرار می فرمایین چشم!به نام خداوند بخشنده ي مهربان.
«بعد حاج حسن شروع کرد به نوشتن.حاج عباسم شروع کرد که نگین اروم به مهرداد گفت«
-به خدا 200 نفرم براي یه نامزذي زیاده!
romangram.com | @romangram_com