#بوی_نا_پارت_169
-اخه نمی شد که یه جواب سرد بدم!بالاخره پس عمه م بود!دلم نم یخواست عمه ازم ناراحت بشه!
-اي بابا !من دیدم اون شب روضه که رفتم از عمه بتول خداحافظی کنم یه جوري بودا!نگو جریان این بوده!
-باهات چه جوري بود؟!
-خیلی سرد!خودمم تعجب کردم!
-می رم به بابام میگم!
-چی رو به بابات می گی؟!
-همینا رو دیگه-!
که بچگی من بهت سلام رسوندم و اون نیومده بهت بگه؟!
-نه بابا!اینکه عمه بتول از ازدواج ماها راضی نیست!
-نمی خواد بابا !بیخودي مساله رو بزرگ نکن!
«یه دفه نگین یه نگاه به جلو کرد و بعد با لبخند گفت«
-پسر عمو؟!
-بعله؟!
-شما کجا دارین تشریف می برین؟
«مهرداد یه حالت شیطانی به صورتش داد و گفت«
-ذارم شما رو می دزدم!
-خب!
-می دزدم دیگه!
-خب؟!
romangram.com | @romangram_com