#بوی_نا_پارت_168


-مگه اومده بود خواستگاریت؟

-حرکت کن دارن بوق می زنن!

» مهرداد حرکت کرد که نگین گفت «

-خواستگاري نیومد!اول عمه بتول با پدرم صحبت کرد و پدرمم با من!اما من ازش خوشم نمی اومد!براي همین جواب رد دادم!

-عجب جونوریه این مهران!

-بعدشم اون هیچ وقت از طرف تو به من سلامی چیزي نرسوند!

-اي نامرد!پس همه ي حرفاش دروغ بو؟!

-مگه دیگه چی گفته؟!

-اون وقتا می گفت تو عاشقشی اما اون تو رو دوست نداره!

-عجب ادم مزخرفیه!اون وقتام ازش خوشم نمی اود!تازه دوبارم اومد جلو!یه پیغام فرستاد یه بارم خودش اومد!

-کجا اومد؟!

-شرکت!همین چند ماه پیش!

-خل؟!

-هیچی یه روز شرکت بودم که منشیم زنگ زد و گفت پسر عمه تون اومدن و می خوان شما رو ببینن!منم گفتم بیاد تو چقدر ازش پذیرایی کردم کوفت خوردرو!

-خب؟!

-هیچی دیگه!یه نیم ساعت که نشست صحبت زو پیش کشید!راستش اون موقع دلم براش می سوخت!براي همینم خیلی ملایم باهاش حرف زدم که دلش نشکنه!ازش خیلی تعریف کردم اما گفتم من فعلا خیال ازدواج ندارم !نه با اون نه با کس دیگه!اینطوري گفتم که غصه نخوره!بالاخره فامیل بود!

-خب؟!

-بعدش بلند شد ورفت!یعنی بهم گفت ممکنه وقتی نظرم عوض شد در مورد پیشنهادش فکر کنم !منم گفتم اره؟!

-خب چرا امیدوارش کردي؟!

romangram.com | @romangram_com