#بوی_نا_پارت_165


-شماها کاري تون نباشه!من خودم باهاشون صحبت می کنم!حالا دیگه خوشحال و شاد باشین!مثلا عروسیه ها!

-عمه جون این نگین هی گریه می کنه!بچه یکی یه دونه س دیگه!لوس و ننر بارش آوردن!

» نگین زد زیر خنده!تو همین وقت ثریا خانم براشون شربت آورد و یکی یه لیوان برداشتن که عمه خانم گفت «

-حالا شما به مشکلاتی برخورد می کنین!ولی اینا هیچی نیس!اصل کار خودتونین!شما دو نفر!وقتی همدیگه رو دوست داشته باشین،بقیه ش حرفه!اگه پشت به پشت هم و دست به دست هم بدین،مشکلی نیس که نتونین حلش کنین!خوشبختانه،هم داداش عباس نگین رو خیلی دوست داره و هم داداش حسن تو رو!

-شما از کجا می دونین عمه جون؟

-اینا مرتب تلفنی با من حرف می زنن!من از همه چی خبر دارم!خدا رو شکر این یکی درسته!هر دوشونم از این وصلت راضی راضی ن!این خیلی مهمه!فقط مسئله ي کدورت بین شونه!

-عمه جون اینا سر چی انقدر از همدیگه ناراحت ن؟

-شماها کاري به این چیزا نداشته باشین!برادرن دیگه!خودشون می دونن!حالا شما قراره کی برین براي کارت؟

-فردا صبح!

-براي خرید عروسی کی می رین؟

» نگین یه نگاهی به مهرداد کرد و گفت «

-نمی دونم!

-باید برین دیگه!دیر می شه ها!لباس عروسی باید سفارش بدین!حلقه بخرین!آیینه و شمعدون بخرین!خیلی کار دارین!بعدشم باید بیشتر با هم باشین تا اخلاق همدیگه دست تون بیاد!این خیلی مهمه!ایشالا وقتی عروسی کردین،باید تحت نظر پزشک بچه دار بشین!پسر عمو دختر عمواین!حواس تون جمع باشه!

نگین و مهرداد هر دو رفتن تو فکر!مسئله ي مهمی بود!خلاصه یه ساعتی خونه ي عمه خانم بودن و بعدش بلند شدن و خواستن برن. عمه خانم خیلی اصرار کرد که شام اونجا باشن اما مهرداد یواش به عمه خانم رسوند که می خواد نگین رو شام ببره بیرون.عمه خانمم دیگه اصرار نکرد و اینام خداحافظی و تشکر کردن و اومدن بیرون و سوار ماشین » شدن و حرکت کردن که نگین گفت

-مهرداد!

-بعله؟

-می گم آ!

-بفرمایین!

-می گم اگه ما نتونیم بچه دار بشیم چی؟

romangram.com | @romangram_com