#بوی_نا_پارت_164


» نگین م با خجالت از عمه خانم تشکر کرد که مهرداد گفت «

-فقط دست مون به دامن تون عمه جون!

-چی شده!؟

-بابا اینا می خوان براي نامزدي ششصد هفتصد نفر مهمون دعوت کنن!

-ششصد هفتصد نفر؟!براي نامزدي؟

-بعله عمه جون!

» یه مرتبه دوباره اشک تو چشماي نگین جمع شد که مهرداد تند گفت «

-بیا!ببین این طفل معصوم رو تو روزاي عروسی چند بار به گریه انداختن!

» عمه خانم با لبخند رفت پیش نگین و بغلش کرد و گفت «

-عزیزم!دختر که نباید به خاطر یه همچین چیزایی گریه کنه!حالا شما دو تا خیلی مسائل سر راه تون دارین!اگه قرار باشه با هر چیز کوچیک اینطوري به گریه بیفتی که پس فردا می خواي چیکار کنی؟

» نگین همونجور که گریه می کرد گفت «

-آخه عمه جون من مراسم نامزدي م رو همیشه یه جور دیگه تصور می کردم!دلم می خواست مثلا دوستاي خودم و دوستاي شوهرم جمع باشن و بگیم و بخندیم و موزیک و این چیزا باشه!حالا اگه قرار باشه این همه آدم تو یه مراسم نامزدي باشن چه جوري میشه؟ماهام که تو فامیل داریم ازدواج می کنیم!یعنی اقوام هر دومون یکی هستن پس بابا اینا کی آ رو می خوان دعوت کنن!؟حتما کسبه بازار و کسایی که باهاشون معامله دارن!او نا رو هم که شما می دونین چه خصوصیتی دارن!اون وقت مجلس نامزدي تبدیل می شه به چی؟

-می فهمم چی می گی اما غصه نخور!من درستش می کنم!

-راست می گین عمه جون؟

-آره عزیزم!خیالت راحت باشه!

» تو همین موقع مهرداد با خوشحالی گفت «

-دیدي بهت گفتم عمه جون درستش می کنه!

» بعد برگشت طرف عمه خانم و گفت «

-اما عمه جون بابام گفته ششصد هفتصد تا کارت سفارش بدم!

romangram.com | @romangram_com