#بوی_نا_پارت_154
-برم برات یه تیکه نون بیارم؟!
-نه بابا!مرخصی بدین برم سر کوچه خودم یه ساندویچ براي خودم بخرم!می خواین براي ناهار شماهام بخرم!شماها خجالت نمی کشین با این ثروت تون به مهمون نون خالی تعارف می کنین؟!
-جدي گرسنه ته؟!
-نه!دارم جامو سفت می کنم که ببینم چقدر دیگه می تونم اینجا بمونم ونگاهت کنم وباهات حرف بزنم!
«نگین بهش خندید وگفت«
-وقتی این چیزا رو بهم می گی خیلی دوست دارم!
-تو باید همیشه منو دوست داشته باشی!
«دوباره خندید واروم اروم گفت«
-دارم اما این وقتا بیشتر!
-الهی من قربون اون...
«یه دفعه سارا خانم اومد تو سالن که مهرداد تند اما اروم گفت«
-پیدا شد!پیدا شد!مامانت پیدا شد بالاخره!
«نگین زد زیر خند!
خلاصه اون روز اقا مهرداد نهار خونه ي نگین خانم اینا بود وبهش خیلی خوش گذشت ودقیقه به دقیقه عشقش به دختر عموش زیادتر شد!
نگین خانمم با هر شوخی وتعریف مهرداد بیشتر عاشقش شد طوریکه یه ساعت بعد از ناهار وقتی مهرداد از عموش و سارا خانم خداحافظی کرد و نگین باهاش رفت تو حیاط براي بدرقه هردو احساس کردن که خداوند براي همدیگه خلقشون کرده!
وقتی مهرداد می خواست سوار ماشین بشه به نگین گفت«
-الان همون وقته که دارم مجبوري مرم ا!
«نگین هیچی نگفت و فقط غمگین نگاهش کرد که مهرداد گفت«
-یه چیزي بگم؟
romangram.com | @romangram_com