#بوی_نا_پارت_145
» بعد شروع کرد براش موز پوست کندن.مهردادم نگاهش می کرد و وقتی موز رو گذاشت جلوش مهرداد گفت «
-دستت درد نکنه!خیلی خوشم می آد وقتی برام میوه پوست می کنی نیگات کنم!
» نگین یه لبخند شیرین زد و گفت «
-عمو جون در مورد من چی می گن؟
-بابام از کسی تعریف نمی کنه!اما از تو کرد!خیلی م ناراحت بود که چرا تا دیروز تو رو ندیده!
-راست می گی؟
-آره به خدا!
-لیلا خانم چی؟
-اونم خیلی ازت خوشش اومده!
» تا نگین اومد حرف بزنه که حاج حسن برگشت تو سالن و گفت «
-هوا خیلی گرم کرده!
-بله خان عمو!
» اینو که حاج حسن گفت،نگین فهمید که منظورش چیه و آروم از مهرداد پرسید «
-شربت می خوري؟
-نه!مرسی!
» بعد یه خرده بلندتر گفت «
-زیور خانم!
-بعله خانم!
-یه شربت خنک بیارین لطفا!
romangram.com | @romangram_com