#بوی_نا_پارت_144

-تو برنامه ت چه جوریه؟کارخونه رو میگم!

-صبح ساعت هفت،هفت و نیم تا پنج بعد از ظهر،تو چی؟

-ده صبح تا سه.چهارم خونه م.

-چرا انقدر کم؟

-بابام می گه دختر باید قبل از غروب افتاب خونه باشه!

-الان که ساعت هشت غروب می شه!

-براي بابام چهار بعد از ظهر شبه!می گه شرکت رو فقط براي اینکه سرت گرم بشه باز کردم!

» مهرداد آروم آروم شروع کرد خیار خوردن که نگین گفت «

-تو جدي قبلا خیال ازدواج نداشتی؟

-نه!بابام خیلی اصرار می کرد اما من اصلا!

-پس چی شد؟

-خب شما رو دیدم دیگه!

-خب؟!

-بعد عمه جون منو صدا کرد و گفت مهرداد بیا یه فداکاري بکن!گفتم چیکار کنم عمه جون؟گفت براي اینکه این دو تا برادر با همدیگه آشتی کننن،تو خودتو قربانی کن!منم براي آشتی این دو نفر حاضر شدم با تو ازدواج کنم!حالا تو چی؟

-اما من حتی به خاطر آشتی این دو نفرم حاضر نیستم با تو ازدواج کنم!

-پس چرا هنوز دسته گل رو دستت گرفتی؟

-همینجوري!می خوام به عنوان یادگاري از پسر عموي دیوونه م نگهش دارم!

-اما امروز خیلی قشنگ شدي آ!چیکار کردي؟

-هیچی!


romangram.com | @romangram_com