#بوی_نا_پارت_137
الانم دقیقه به دقیقه چشمت به ساعته که کی می اد!
«رنگ نگین سرخ شد !تقریبا همه رو درست گفته بود!واقعا که روان شناس بود !اما براي اینکه خودشو از تنگ و تا نیندازه گفت«-اصلا از کجا معلوم صبح بیاد؟!
-می اد!می اد چون من عموشم!اگه غریبه بودیم یه حرف دیگه بود!
-اگه نیومد چی اقاجون؟!
-همین الانم تو دلت از خدا می خواي که حرف من درست باشه!اما خیالت راحت !می اد!تا یه ساعت ونیم دیگه پیداش می شه!
شون شد و از خونه اومد بیرون و رفت طرف تجریش و نیم ساعت بعد رسید و BMW «بریم سراغ اقا مهرداد که سوار پیاده شد و رفت تو جواهر فروشی حاج اقا محرم.
حاج اقا منتظرش بود و خیلی تحویلش گرفت و چند تا سرویسبهش نشون داد که مهرداد قشنگ ترین ش رو انتخاب کرد که خیلی م گرون قیمت بود و حاج اقا داد براش کادو کردن وداد دستش ومهرداد اومد بیرون و سوار ماشین شد و جلو یه گلفروشی نگه داشت و همونجور که حاج عباس گفته بود یه سبد گل رز خرید با یه دسته گل کوچولو و قشنگ!
بعد دوباره سوار ماشین شد و ادرسی که از حاج عباس گرفته بود در اورد و رفت تا رسید به کامرانیه وجلو خونه
عموش اینا!
پیاده شد و یه نگاهی به خونه کرد وبعد گل ارو با سرویس از تو ماشین برداشت و زنگ خونه رو زد که یه خرده بعد زیور خانم ایفون رو جواب داد«
-بفرمایین؟!
-سلام من مهرداد هستم حاج اقا عمو تشریف دارن ؟
-سلام!بفرمایین!بفرمایین
«بعد در رو باز کرد و مهرداد یواش رفت تو.یه جور عجیبی بود!دلهره داشت!خجالت می کشید!حق م داشت!اینجا براش مثل خونه ي غریبه بود!درسته که اومده بود مثلا دیدن عموشاما این عمو و برادر زاده تا شب قبلش همدیگرو ندیده بودن!
خیلی اروم قدم ور می داشت!شاید منتظر چیزي بلود!مثلا یه تعارف!از اون طرف تا زنگ زدن و زیور خانم در رو باز کرد حاج حسن یه لبخند زد وگفت«
-ابرام اقا!
-بعله حاج اقا؟
-مثل برق می ري پیشواز برادرزاده م و با احترام واردش می کنی!
-چشم اقا!
romangram.com | @romangram_com