#بوی_نا_پارت_133
-چشم!چشم!
-گل که حواس ت هس؟
-گل؟!
-بعله!دو تا دسته!یعنی یکی ش یه سبد قشنگ رز!حداقل سی تا رز باشه!یه دسته ي کوچیک م واسه ي نگین ببر!رسیدي سبد رو می دي به مادر زن ت!دسته گل رو می ذاري رو سرویس و می ذاري رو میز!مادر زنت باید بفهمه که تو از این به بعد مثل پسرش می شی!
» مهرداد یه نگاهی به حاج عباس کرد و بعد گفت «
-خاك تو سر من کنن آقاجون!
-چرا؟!
-چه طور تا حالا شما رو با این استعداد در نامزد بازي کشف نکرده بودم؟همینجوري مادرمو گول زدین؟من همیشه فکر می کردم که ننه به این جوونی چطور انقدر عاشق شماس!نگو کارتون درسته!
-لال شی پسر!
تو همین موقع لیلا خانم با یه تقویم کوچیک برگشت و دادش به مهرداد.پري م جعبه ي دستمال رو اورد و مهرداد چند تا برداشت و رفت بالا و خودکار و کارتم گذاشت جیب ش و اومد پایین و گفت
-حاج آقا فرمایشی ندارین؟
-نه،به سلامت.با چی می ري؟
-با ماشین!
-ا...!فکر کردم با اتوبوس می ري!کره خر!منظورم اینه که با بی ام و هه برو!
-آقا جون روش خط میندازن آ!
-عیبی نداره!ببرش!
» لیلا خانم خندید و گفت «
-هر چی بابات می گه گوش کن!تجربه ش زیاده!
-می دونم مامان جون!فقط من احمق دیر فهمیدم!حیف!
romangram.com | @romangram_com