#بوی_نا_پارت_105


-حالا گیرم اون راضی!بعدش چی؟!

-راست می گی؟!

-آره،با من حرف زد!اونم از نگین خوشش اومده!

-جون عباس راست می گی؟!

» لیلا خانم خندید و گفت «

-آره به جون حاج عباس!

-ا...!حاج آقا عباس!

-خب!حاج آقا عباس!احالا چی؟

-من اول باید از این پسره خیالم راحت باشه بعد!

-تو مطمئن باش!

حاج عباس یه فکري کرد و گفت: «

-صداش کن به خودم بگه!

» لیلا خانم بلند شد و رفت بیرون.مهرداد تا لیلا خانم رو دید و زود اومد طرفش گفت «

-چی شد مامان جون؟

-خودت که شنیدي!

-نه به خدا!سالن انقدر بزرگه که صدا تا اینجا نمی رسید!

-هیچی دیگه!راضیه!

-یعنی با عمو آشتی می کنه؟

-می گه اون سر جاي خودش،این سر جاي خودش!

romangram.com | @romangram_com