#بت_پرست_پارت_78
دوباره مکث کرد...یادم نمی یومد بابام اسم مامانمو برده باشه....
بابا:مونایی...
صدای نفسشو که بیرون داد و شنیدم...
آروم گفتم:بابا من باید برم شرکت...خداحافظ...
صدای نفسای بابا طوری بود که انگار داشت گریه می کرد...
لبامو بهم فشار دادم...باید می رفتم شرکت...
لباسام تنم بود...سوییچمو برداشتم...من فوق العاده قدرتمندم... من دختر مهندس ستوده بزرگ و مونا محتشمی اَم که...
چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم...
دوییدم طبقه پایین داد زدم:زینت...زینت ...کجایی؟...
همیشه اسم خدمتکارامونو با احترام می گفتم ولی امروز من جای نیما می خوام برم جلسه... دو تا نوه های جناب مقدم بزرگ عاشق منن...(مقدم فامیلی بابا مامان نیما ست)
زینت اومد و با همون لحن دستوری نیما گفتم:سوییچ ماشین منو بیار...
زینت با تعجب نگام کردو رفت دنبال کارش...زنگ زدم شرکت...
romangram.com | @romangram_com