#بت_پرست_پارت_49

روبروی من روی زمین دو زانو زد.....همونجوری که می رفتن دستشویی می شستن...

نیما:تو باید با محمد دوست شی...

گه تو روت بگیرن که تو چقدر نفهمی نیما...چقدرم اون بهم نگاه می کنه...

دهنمو باز کردمو مسخره نگاش کردم....

نیما:تو و من امروز تو مهمونی با هم می ریم....

نیما:محمد میاد سمتت...یعنی امیدوارم بیاد...باید بیاد اگه هنوز...

یعنی خاک تو سرت با اون نقشت نیما....نقشه می کشه با این عنوان که امیدوارم... اگه هنوز چی؟...چرا نمی گی؟...

نیما:اگه نیومد تو نباید بری سمتش....

نمی رم سمتش بعد باهاش از راه دور دوست می شم فهمیدم....چه نقشه توپی...

یه ذره دیگه دور خودش چرخیدو گفت:

نیما:باید بریم آرایشگاه....

دهنمو باز کردم تندی گفتم:ببین من فهمیدم باید چی کار کنما....ولی خب هنوز نفهمیدم چرا....

نیما:برای این که محمد حواسش به تو جمع شه....

romangram.com | @romangram_com