#بت_پرست_پارت_207

نیما:منم پدر و مادرمو می خوام... خب که چی؟؟...

بهاری با ناراحتی سرشو داد عقب... تابلو بود کلافه است... گوشی رو پرت کرد رو محمد...

بهاری:بیا خودت باهاش حرف بزن...بیا بابک بریم بیرون...

محمد گوشیرو برداشت و اون دو تا هم رفتن بیرون...

محمد:نیما همه چی حله... بیا سر قرار... دختراشم بده به پلیس...خدافظ...

گوشی از سمت نیما قطع شد... اونقدر آروم گفت که من به زور شنیدم...دستاش بسته بود و موبایل رو پاهش افتاده بود... بعد از چند دقیقه بهاری اومد تو پرسید:چی شد؟...چی گفت؟... شرایطش چیه؟...

محمد:عین آدم پرت می کردی گوشی قطع نمی شد... خانوادگی حیوونید...

بهاری:خیلی احمقی... من می دونم با تو اون تو له سگ...

وقتی بهاری از اتاق رفت بیرون محمد:غزل پاشو...

-به جان تو محمد حال ندارم عزیز دلم... خودت پاشو آشغالا هم بذار دم در...

محمد با یه لحن جدی گفت:غزل بهت می گم پاشو...

تو روحت... اول زندگی داری به من زور می گی...



romangram.com | @romangram_com